عاقبت

منزلی که توش بزرگ شدم و هزار تا خاطره ی کوچک و بزرگ و تلخ و شیرین دارم، شده حسینیه … 

منزل احمدزاده

 خوشحالم که به خاطر دو زار پول خرابش نکردن


برای پسر بازیگوش

سلام
اما ما … امروز خیلی چیزا به هم ریخته بود … چند روز بود اینترنت قطع بود … آنتی ویروس ها به روز نشده بود و ویروس هم مشاهده شده بود … خریدهامون نرسیده بود … آخوندی کلید کرده بود برنامه ش رو درست کنم … بندی … با همه ی کارمندای پارس آنلاین دعوا کردم … بالاخره اینترنت وصل شد … ساعت ۳ رفتم ناهار … خسته شدم.
… الان تازه میخوام برم خونه … باید استراحت کنم تا فردا ساعت هفت صبح دوباره بیام سر کار … دوشنبه ها میرم سر کلاس و با بچه ها زندگی می کنم. نفسی تازه می کنم و باز هم کار … کار … کار …
خستگیم درمیره وقتی یکی از فارغ التحصیلا میاد و میبینم کارش گرفته … رفته تو کار شبکه … یادش بخیر وقتی اول راهنمایی بود … موس رو از دمش می گرفت دستش …
پیر شدیما …


تلخ کامی از آنِ بدخواهان باد


ای گنگ خواب دیده

خواب را می شود بیدار کرد.

اما کسی که اصرار دارد خود را به خواب بزند … ارزش بیدار کردن هم ندارد!


هی اخوی …

فقط وقتی یک خبر می شود « شایعه »، که قبل از شنیدنش عقل مان را گذاشته باشیم داخل یک فروند فرغون و برده باشیم سر کوچه خالی کرده باشیم.

این روزها اگر از سر کوچه شهید عموزاده رد بشوید، عقل روی عقل انباشته شده.

همه ی این عقل ها دارند دنبال حقیقت می گردند. اما سر کوچه از حقیقت خبری نیست.